چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نو زین که قرارش نیست
و فاصله تجربه ای بی هوده است
بوی پیرهنت اینجا و اکنون
کوه ها در فاصله سردند
دست در کوچه و بستر حضور مأنوس دست تورا می جوید
و به راه اند یشیدن یأس را رج میزند
بی نجوای انگشتانت فقط ، و جهان از هر سلامی خالیست

این روزها خیلی احساس ناتوانی و خستگی می کنیم ... چند شب پیش که با جیغ از خواب پریدم و تلاش می کردم که بخوابم توی خواب و بیداری به یه مزرعه سبز رسیدم که آفتاب درخشانی وسط آسمونش بود. و بعد یه لحظه به طرز وحشتناکی معنای واژه ی "خسته " رو احساس کردم ... و با خود فکر کردم چند وقته که از زیبایی های طبیعت لذت نبردم ؟ چند وقته که یه منظره ی سبز بکر ندیدم ؟ دلم گرفت ....
زمانی که زندگی فقط شعر بود و عشق.... نه فقط اینها نبود . نوشتن بود . ساعت ها نوشتن بود ... راستی دفتر هات کجاست؟ دفترهام کجاست ؟ غزل حافظ نوشتن ِ هر روزه ام روی کاغذ های طومار .... راستی اون طومار کجای کمد افتاده ؟ چند وقته که سری به نوار های قدیمی نزدم؟.....چند وقته دارم چکار می کنم که همه چیو از یاد بردم ؟ ....
و دلم گرفت .....
"روزت را دریاب ، با آن مدارا کن
این روز از آن توست
بیست و چهار ساعت کامل
به قدر کفایت فرصت هست
تا روزی بزرگ شود
نگذار هم در پگاه فرو پژمرد......"
پیش از آن که واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که باشم.
در این جهان ظلمانی ،در این روزگار سرشار از فجایع ، در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم ، شگفتی کنم ، باز شناسم
که ام ...
که می توانم باشم، که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند....ساعت ها جان یابد .....و لحظه ها گرانبار شود
هنگاهی که می خندم... هنگامی که می گریم...هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو ، به سوی خود ،به سوی حقیقت...
که راهی ست ناشناخته
پر خار ، نا هموار
راهی که ، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید.
اکنون می توانم به راه افتم.
اکنون می توانم بگویم
که زنده گی کرده ام .

از: " چیدن سپیده دم" سروده ی مارگوت بیگل _ ترجمه احمد شاملو
پگاه
به بهانه ی هجدهم بهمن (امسال و هر سال) ، تقدیم به همسرم
و من با دسته گلی نرگس و کتاب "حافظ" عروس ستاره ای در آسمان شدم ....
تو آمدی ... چون همیشه خندان و با شتاب خاص خودت ( که فقط کسانیکه تو را از نزدیک می شناسند این شتاب را حس می کنند)... همه چیز در نهایت سادگی و آرامشی که خود ساخته بودیم پیش رفت و موجب حیرت بقیه شد .... اگر چه با دشواری های فراوانی که من و تو برتافتیم....
ما آمدیم که زیر پا بگذاریم هر آنچه که به نام فرهنگ و سنت به خوردمان داده بودند ؛ و ارزانی داریم آنان را که خواستار چنین حماقت هایی بودند و هستند ... ما آمدیم که قید ها را بشکنیم و آزاد باشیم .... رها شدیم و "خود" را یافتیم ... کتاب حافظ گشودیم و برایمان از "نقش نگار" گفت ....
گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
.....
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
حال پس از گذشت چند سال بیشتر به خود می بالم از کاری که کردیم .... جسارتمان ستودنی ست ...
(البته خودستایی مان نیز ! )
و اندر آن سلسله عمری است که خون شد دل من
این همه فتنه مگر زیر سر لطف بود
که گرفتار بدین سحر و فسون شد دل من

اي طبل بلند بانگ و در باطن هيچ
بي توشه چه تدبير كني وقت بسيچ
روي طمع از خلق بپيچ ار مردي
تسبيح هزار دانه بر دست مپيچ

به جای کامنت :)
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست

پی نوشت۱:
گرانی می کند بیداد و یاران
رفیقان را چه ارزان می فروشند

پی نوشت ۲:

مگه میشه بشنوی : "بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد " و چشات پر نشه؟
"در این بهار ای صنم بیا آشتی کن / که جنگ و کین با من حزین روا نباشد "
اول اینکه دلم می گیره وقتی شبها آروم و با قیافه ی خسته به خونه میای و می دونم که تمام روز با یه عده آدم نفهم سروکله زدی که حوصله تو سر بردن و اعصابتو خورد کردن و دیشب که زیر بارون خیس شده بودی.... و چقدر زود خوابت برد . مثل بچه ها ....
دوم اینکه دلم خیلی می گیره وقتی صدای مامان رو خسته و رنجور می شنوم و می دونم مامان این روزا حالش خوب نیست .... دیروز که زیر چشاش گود بود و سیاه .... غمگین می شم و دلتنگ روزای شیرین کودکی . روزای سرشار از پاکی و صداقت و روزهایی که مادر جوان بود ....
سوم اینکه بازم دلم میگیره از اینکه این همه جوون خر داریم توی این مملکت که دست پرورده همین حکومت و همین سیستم تربیتی هستن ... (دور از جون خودمون و خودتون ) ..."غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند"....
خیلی چیزای دیگه هست که آدم دلش می گیره وقتی بهش فکر می کنه ؛ کوچک و بزرگ : دختر فال فروش توی مترو که پاهای سیاهش از توی دمپایی پاره بیرون زده و طاقت شنیدن التماسشو ندارم ... بچه کوچولویی که تازه راه رفتن یاد گرفته و خوشحال از انکه می تونه بدوه ولی یهو می افته و گریه اش بلند میشه ... شنیدن فحش های زشتی که اون دو تا مادینه ی معلوم الحال وسط خیابون به راننده تاکسی بیچاره می دادن ... پیرمردی که دیشب زیر بارون ناله ی بیچارگی و بدبختیشو سر داده بود و لباساش پاره بود و انگشتاش باد کرده بود ... من حتی وقتی به کفش های جفت شده ی اون مرد سنتور نواز نگاه می کنم دلم می گیره .... دیدن ماشین سبز رنگ با برچسب غرور آفرینش که نماد دموکراسییه و نگاه کردن به چهره فاتحانه ی اونایی که توی ماشین نشستن و فکر کردن به معنی واژه "ارشاد"... دیدن تصاویری از جنگ و شهید شدن نوجوونایی که معلوم نیست چه جوری تحریکشون کردن برای رفتن به جبهه ....دیدن اینا و تاب آوردن ، دل می خواد .... حتی دیدن بغض پیر و جوون، کوچک و بزرگ ، وقتی آخر کنسرت می شنون :"مرغ سحر ناله سر کن ، داغ مرا تازه تر کن"....بغض پدرمادرای پیر همونایی که رفتن و شهید شدن و با لهجه ی روستایی شون می گن : برای خدا رفتن و خودشونو با این حرفا آروم می کنن.... بغض لیلا حاتمی توی مراسم دعوت از خاتمی به خاطر" بچه هایی که نمی خوان مملکتشونو ترک کنن "....اینا همه دل منو می لرزونه.....

حستونو نسبت به این عکسا بگید :







چند سال گذشت ؟ از روزی که از خاک سردسر برآوردیم، جوانه زدیم و شکفتیم و در کنار یکدیگر بالیدیم ؟
از آن روز چند سال گذشته ؟ به یاد می آوری که دل به دریا زدیم و اولین قدم را گذاشتیم به دریایی که کرانه اش نا پیدا بود؟ به یاد می آوری کدامین روز تقویم هایمان با لاله ی سرخی زیبا شد ؟

تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد
سربرنگرفتم به وفای تو ز زانوی
روزها گذشته و ما به وصال رسیدیم و اکنون گاهی فراموش می کنیم که برای هم چه بودیم ؟ دیوار .... که برای هم چه هستیم ؟ همه چیز .....
روزی که موقع خرید یک دفترچه کوچک ــ برای نوشتن ــ چقدر ذوق داشتم ... عزیز... به یاد می آورم آن شب زیبای اردیبهشت ماه را که تا صبح در رویای شیرینی که انتظارش را می کشیدم پلک نزدم ... که شادی تو ، شادی من بود و غم تو ، غم من ... تو برای من چه بودی ... از نوشته های رنگی بگویم که تمام دیوار اتاق را پوشانده بود و فضای اتاق را سرشار از حضور تو کرده بود و موجب حیرت بقیه بود یا از شعر ها و موسیقی هایی که با تو برایم معنا شد و موجودی که از درونم می شکفت و حتی برای من نیز غریبه می نمود!
نمی دانم ...نمی دانم از چه بگویم که همه را خود می دانی ....
که برای رسیدن به یگانگی راهمان یکی شد ... که چقدر بی پروا بودیم ....
ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پر عصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پر شوکت من ....
شاید خستگی های روزانه مجالی برای گفتن این سخن به من نمی دهد ، ولی بگذار بگویمت :
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود

و اکنون ....با حضورت خورشید را به همراه می آوری . میدانستی که هر روز دلم برایت تنگ می شود ؟... هنوز هم هنگامی که هراسان از کابوس های شبانه سر بلند می کنم وجود پرمهرت مایه ی آرامش ست و "آغوشت اندک جایی برای زیستن "...
"خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب"
پ
بیش از این ها ، آه ، آری
بیش از این ها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ برقالی
در خطی موهوم بر دیوار
....
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف
...
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارت نامه خوانی پیـــــر
* شاید همین باشد . شاید خیلی ساده تر و خیلی زیباتر.


{پگاه}
نشسته ام و خیره به زمین ؛ گاهی به دیوار ؛ گاهی چشم می دوزم بر رنگهای سبز و زرد پرده ی آویخته در اتاق ... گاهی به سقف.... آروم نیستم . روزی هزار بار از خودم می پرسم زندگی چیه ؟ اینجا کجاست ؟ برای چی داری ادامه می دی ؟ برای کی سود داری ؟ نه دیگران برای من مفیدند و نه تو برای آن ها. به چی و کی دلمو خوش کنم؟ به شعر ها و رمان ها و چار تا کتاب که بهشون پناه می برم تا کمتر این حس ها بیاد سراغم ؟ حقیقت کجاست ؟ آخرش که چی ؟ بری مدرسه ودبیرستان و بعدشم یه رشته ای بخونی توی یه دانشگاه گمنام در پیت و حالا مدرکم گرفتی ویه فوق لیسانس هم شرکت کنی ( که اونم قبول نشی) وبعدشم در بهترین حالت فرتی بری یه جایی کار کنی و سی سال عمرتو تلف کنی و بعدشم بازنشسته بشی و یه حقوقی بگیری که از گشنگی نمیری و بعدشم بمیری ! نمی فهمم اصلا... نه ... این نیست . نباید اینطور زندگی کرد. اینو می دونم دیگه.
آخا اینجا کجاس که داریم زندگی می کنیم ؟ نه ... بهتره که دیگه به خانواده و جامعه نکشونم ... این همه آدم که توی همین جامعه دارن با احساس رضایت زندگی می کنن.
می خوام چه اسمی بعد مرگم از خودم بذارم ؟ میگن چی ؟ عجب دانشمندی ؟ عجب مخترعی؟ عجب فیلسوف اندیشمندی؟ عجب مورخی ؟ عجب هنرمندی یا عجب نویسنده ا ی...؟ واقعا چی میگن بعد مرگم؟ چه کار ارزشمندی دارم می کنم؟ خیلی رک بگم : کی بعد مرگم افسوس نبودنمو می خوره؟
روزهای بدی هستن ......
می دونم دارم با این رفتارها و با این افسردگی هام حوصله ی تو رو هم سر می برم . ببخشید . توی دانشگاه که از دست همه می کشی... توی خونه هم من راحتت نمی ذارم ...

{پگاه}
اول )
نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان / سوی تو می دوند هان! ای تو همیشه در میان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟ / کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پيش تو جامه در برم نعره زند که بر درم/ آمدمت که بنگرم، گريه نمی دهد امان
دوم )
هر روز حداقل چند بار از این تنگی عصر دلم به درد می آد . نکته جالب اینه که موقعی که تو دانشگاه هستم این قضیه بیشتر به چشم می آد.
آخه یکی نیست بگه: عزیز دل ! حضور فیزیکی من چه مشکلی رو از تو حل می کنه غیر از اینکه وظایف تعریف شده خودتو به گردن من بندازی !
من اینجا از نوازش نیز چون آزار بیزارم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار بیزارم
سوم)
هر که ما را یاد کرد ایزد مر اورا یاد باد.
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد.
هرکه اندر راه ما خاری فکند از دشمنی.
هرگلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
چهارم )
دیگران چه درکی از خوشبختی ما دارند ؟ :)
.jpg)
